حكيم زجاجى
463
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نشستم بر آن اسب رهوار شاه * غلامى دلارام با او به راه بديهه همىگفت با من ملك * دُر افشاند با من به دامن ملك 30 چو رفتيم از آنگونه يك پاره راه * همىكرد خسرو به من در نگاه به زير من آن اسب رهوار بود * چو كبك درى خوش به رفتار بود به شه گفتم اين اسب تو خوشرو است * به زيرم چو بهزاد كيخسرو است بدين تيزگامى نباشد فرس * روان است در زير من چون [ ارس ] مرا گفت با زين زرين توراست * ز اسب اندرآن بنده برپاى خاست 35 به شه گفت اسبى به من دادهاى * به رويم در كام بگشادهاى ملك تند شد تيز با بنده گفت * سخن در دل تو ندارد نهفت « 1 » تو را نيز با اسب دادم به شاه * برو بندگى كن برش سال و ماه به زير آمد از اسب بنده چو باد * فرو برد سر پاى من بوسه داد فزون كرد با من از اين صد هزار * كه نازنده بادا به دار القرار 40 چو آن شاه در پرده شد ناگهان * به من بر سيه شد سراسر جهان بشستم دل و دست خويش از شراب * به گوشم نيامد نواى رباب زدم سنگ بر شيشه و جام مى * شكستم . . . چنين . . . نپوشيدم اى نامبرده حرير * نديدم سرا و نجستم سرير دل از كار گيتى بپرداختم * به كنجى درون جايگه ساختم 45 دعاى روان ملك مىكنم * چنين تا بود زنده جان در تنم مرا مرگ شه داغ بر دل نهاد * نبودم پس از وى يكى روز شاد ملك صدر دين روح تو تازه باد * روان تو بر ديگر اندازه باد ميان بهشت برين جاى تو * بَرِ حوض فردوس مأواى تو كنون بازگردم به كار امين * گشايم بر اعداى صاحب كمين 50 بدانديش او را پريشان كنم * بر احباب او گوهرافشان كنم بگويم كه شمس فروزنده باد * به دو جان نيكاختران زنده باد امين رفت بر مسند سرورى * روان كرد اسب طربپرورى
--> ( 1 ) مگر در دل سخنها ندارد نهفت